عليرضا عضد الملك

29

سفرنامه عضد الملك به عتبات ( فارسى )

آب‌زده و هوايى بىغبار بود . از ورود به كهريزك الى پاى گردنه تماما گل و باتلاق بود و دواب مكارى 38 جميعا لاغر و ناتوان ، كشيده پوستى بر استخوانى ، در هر قدم مىافتادند و به گل مىنشستند . از بزرگ و كوچك ، سرباز و غلام ، مكارى و فراش ، به حدى مراقبت داشتيم كه هر مالى خواست به زمين افتد ، فورا بار و باركش را بر سر دست مىگرفتيم . بدين صعوبت از كهريزك گذشته به پاى گردنه آمديم و از آن‌جا به كناركرد به آسانى آمده و مقارن ظهر وارد شديم . قبل از ورود ما بين رودخانه و كاروان‌سرا بنه را فرود آورده بودند و همه چادرها را زده الّا يكى از چادرهاى خشت مبارك كه ديركش نرسيده بود . صندوق‌هاى خشت مبارك را از دواب فرود آورده و خود به چادر آمده در كنار رودخانه ناهار خورديم . بعد از مدتى نقى فراش آمد و ديرك چادر خشت را آورد ، او را خواستم و گفتم بنه و چادر پنج ساعت قبل از خشت راه افتاد ، تو كجا بودى كه بايد حين ورود چادر آماده نباشد ؟ تنبيهى كه لازم بود به مشار اليه نموده و چون روز اول حركت بود بايست قرار حركت و سكون مأمورين معين شود ؛ لهذا دو ساعت به غروب مانده ياور و سلطان فوج و پنجاه باشى ، غلامان را با مكارىها خواسته سفارش‌هايى 39 كه در هر باب لازم بود كرده ، قرار دادم وقت حركت سه شيپور بكشند ، شيپور اول مال‌ها را حاضر بار نموده ، بنه و مال‌هاى متفرقه بروند كه داخل بارهاى حامل انوار نشوند و هميشه نيم فرسنگ جلو باشند . در شيپور دوم خشتهاى مبارك را بار كنند و يكىيكى به دست سرباز بسپارند كه نگاه دارد و در شيپور سوم 40 بدون معطّلى يك‌بار [ ه ] حركت نمايند . و قرار دادم سه يدك و يك نىدار با على بيك نايب اصطبل و بيست نفر سرباز و پنج نفر بالابان‌چى 41 با اصلان بيك ياور فوج و شش نفر غلام ، همه وقت از حركت الى ورود منزل ، در جلو خشت مبارك بروند و على اكبر خان سلطان با شصت نفر سرباز و نجف بيك پنجاه باشى با ده نفر غلام در وسط و يمين و يسار به قاعده و نظام بروند كه اگر مالى بيفتد برخيزانند و نگذارند دواب متفرق شود ، يا مال متفرقه داخل بارهاى خشت مبارك شود . و خود خانه‌زاد با بيست نفر سرباز و يك نفر نايب فوج و چهار نفر غلام و آدم‌هاى خود فدوى كه قريب پنجاه سوار بودند از عقب بارهاى خشت سعادت سرشت روانه شديم . به اين قاعده و ترتيب در جميع منازل حركت مىشد ، مگر روز ورود [ به ] بغداد كه تغيير نموده و آن هم در جاى خود عرض خواهد شد ، ان شاء اللّه تعالى . چون لازم بود از حالت اهل كناركرد و وضع آبادى آن‌جا استفسار شود ، نيم ساعت به غروب مانده ، از چادر برآمده طفلى را به سنّ ده دوازده سالگى ديدم كه در سرآسيا [ ب ] نماز مىخواند ؛ بعد از نماز اسمش را پرسيدم ، گفت معصوم . از معلومات آن‌جا سؤال كردم ، گفت در كناركرد پنجاه بيش‌تر و شصت كمتر خانوار دارد ، زراعتش عمده و اغلب غلّه است ؛ شش بنگاه زراعت مىشود و دو نفر درين ديه بابضاعتند و نسبت به سايرين متموّلند ، از گوسفند و وجه نقد و غيره ؛ از حالت رعيتى طغيان نموده ، داعيهء كدخدايى دارند ؛ هر سال